تبليغاتX
خانه ای روی آب... >



























خانه ای روی آب...

اگر تنهاترین تنها شوم باز هم خدا هست!!!!...


                                                   حس مبهم

به من نزدیکی ودوری/ یه حس مبهمی دارم

 

تو این خلوت وتنهای/ سکوت پر غمی دارم

 

تورو هر لحظه کم دارم / کبیسه س بی تو امسالم

 

تو که بی من سفر کردی / خوشی رفته از احوالم

 

تو رو می بینمو نیستی / چه دنیای بدی دارم

 

همه دنیام به هم ریخته/ شبا با گریه بی دارم

 

شدم درگیر اون چشمات/ یه دیونه یه زنجیری

 

چه بی رحمانه رفتی و/ سراغ از من نمی گیری

 

تبی دارم که هیچ قرصی/اونو پایین نمیاره

 

می خوام آروم بشم اما/خیال تو نمی ذاره

 

نرو با من بمون ای تو / دلیل بغض هر لحظه

 

که تنها با تو خوبم من / صدات آرامش محضه

 

چشام از این که تو نیستی / از این تنهایی ترسیده

 

دلم از این که تو نیستی / دوچارشک وتردیده

 

تو که حوای من هستی / بذار پای تو آدم شم

 

تو که شیرین شیرینی / بذار فرهاد عالم شم

 

دوستان گلم اینم دل نامه ای دیگر از من به بی وفای که هیچ وقت نخواست حس دوست داشتن منو بفهمه و میگم خیالی نیس گل نازم من هنوزم تو تنهایی خیالم تورو مهمان رویاهایم کرده ام وبه آرامی میگویم............

دوستت دارم ..........ودلتنگتم

پنجشنبه بیست و هفتم مرداد 1390 | 23:6 | یزدان | |

به یادش که ... نارفیق بود.

بهار زندگی ام

من از قصه زندگی ام نمی ترسم

من از بی تو بودن به یاد تو زیستن و تنها از خاطرات گذشته تغذیه کردن می ترسم.

ای بهار زندگی ام

اکنون که قلبم مالا مال از غم زندگیست

اکنون که پاهایم توان راه رفتن ندارد

برگرد

باز هم به من ببخش احساس دوست داشتن جاودانه را

باز هم آغوش گرمت را به سویم بگشا

باز هم شانه هایت را مرحمی برایم قرار بده.

بگزار در آغوشت آرامش را به دست آورم

بدان که قلب من هم شکسته

بدان که روحم از همه دردها خسته شده.

این را بدان که با آمدنت غم برای همیشه من را ترک خواهد کرد.

بس برگرد که من به امید دیدار تو زنده ام

 

 

یکشنبه نهم مرداد 1390 | 13:38 | یزدان | |

تنهایی من 

از آن تنهایی ها نیست که سه بخش داشته باشد و 6 شش حرف  

تنهایی من الفبای فصول است به" توان ابدیت"        

و چند سکوت ممتد به موازات زمان

ضربدر چند شهر به مساحت دریاها

                        

                            بی جهت صرب و تقسیم نکن 

 

                                   تنهایی من پر نمیشود 

 

با این "دوستت دارم ها"



نهایتی ندارد این شبان تلخ انتظار

كسی مرا نمی برد به آشیانه ی بهار



همیشه از تو در دلم سرود تازه ای به پاست

ترانه ای به نام عشق. . . و غصه های بیشمار



همیشه چشمهای من پر از غمِ جدائی اند

گلایه موج می زند در این نگاه ِ بیقرار



برای چشمهای من كسی بهانه ای نیافت

دو چشمِ بی بهانه ام. . . دو ابر خیسِ غصه دار



برای تو. . . برای تو همیشه غرقِ قصه ام

تمام قصه های من نشانه اند و یادگار



میان قصه ها دلم همیشه شكوه می كند:

نهایتی ندارد این شبان تلخ انتظار!

دلم تنگ است این شبها یقین دارم که میدانی

صدای غربت من را ز احساسم تو می خوانی

شدم از درد تنهایی گلی پژمرده و غمگین

 ببار ای ابر پاییزی که دردم را تو میدانی

میان دوزخ عشقت پریشان و گرفتارم

چرا ای مرکب عشقم چنین آهسته میرانی

تپش های دل خسته چه بی تاب و هراسانند

به من آخر بگو ای دل چرا امشب پریشانی

دلم دریای خون است وپر از امواج بی ساحل

درون سینه ام آری تو آن موج هراسانی

هماره قلب بیمارم به یاد توشود روشن

چه فرقی می کند اما تو که این را نمی دانی

 

یکشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1390 | 10:31 | یزدان | |

تقدیم به تنها صدف دریایی دلم که به بیکرانگی اقیانوس عشق دلتنگش هستم

بچه که بودیم همیشه عمو زنجیر باف بازی میکردیم. آخر آن روزگار نمیدانستیم از زنجیر عشق زنجیر محکمتری وجود ندارد آنقدر بافت آن عموی خیالی تا امروز منو تو آنچنان در دو طرف زنجیر از هم دور شده ایم که حتی صدای هم را نخواهیم شنید. توصدای گریه های مراکه از درد جدایت ویرانم کرده نمی شنوی ومن دیگر هیچگاه صدای کلمات محبت انگیز تورا نمی شنوم چه برسد به آن روزگاری که حسی ما را از دل هم با خبر می ساخت بدونه نیازبه گفتن حرف یا کلامی. تورا به خدا به تمام بچه ها دنیا پیام من را برسانید و بگوید تورا به حرمت حریم عشق قسم هیچگاه عمو زنجیر باف بازی نکنند یا حدقل اگر بازی میکنند کسی عمو نشود و نبافد تا هیچگاه زنجیر از جنس دوری ساخته نشود یا لااقل اگر ساخته شد محکم نشود تا قصه تلخ جدایی دیگر رغم نخورد

نازنین شاید بگوی دیوانه شده اری به خدا قسم دوریت آنگونه ویرانم ساخته که با دیوانگان فقط در یک مورد  تفاوت دارم. دیوانگان عالمی به نام بی خیالی دارن اما من دیوانی پر از غم هجران وفراق توام.

نازنین به اردیبهشت یعنی ماه بهشتی خدا نزدیک میشویم یاد داری اردیبهشت روزگاری بهشت ما نیز بود اما افسوس .....

حالا دیگه واسه من اردیبهشت هم یکی از ماه های سرد خزان و بهشتش برایم سرمای زمستان شده نازنین بهشتی ترین ماه خداوند را برایم جهنم کردی چرا؟

مگر تو همان بهترین من نیستی یا مگر من همان .....تو نیستم مگر روزگاری به عشقمان قسم نخوردیم که تا ابد با هم بمانیم و مگر به یاد نداری که گفتم راه عشق پر خطرس گفتی من همسفرم پس چرا در ناباوارانه ترین نوع ممکن تنهایم گذاشتی چرا به دنبال حقیقت نگشتی چرا کم آوردی آیا ارزش نداشت به نیت عشق خطر کنی پای هم سفریت چرا اینقدر بی تاب بود؟

 هیچ کس ویرانیم را حس نکرد .وسعت تنهایم را حس نکرد.در میان خند های تلخ من.گریه پنها نیم را حس نکرد.در هجوم لحظه های بی کسی. درد بی کس ماندنم را حس نکرد آن که با آغاز من مانوس بود. لحظه پایانیم را حس نکرد...

 

سه شنبه سی ام فروردین 1390 | 15:21 | یزدان | |

نازنینم

همیشه آرزو داشتم که بتونم دست اتفاق را بگیرم

حالا میبینم اتفاق هم بیفتت من باز هم زندگی خواهم ک

 

     5 ساله که بود 

وقتی مهمانِ عزیزی  می آمد، اولین سوالش این بود:

                                            کی میری؟

این سئوال انگار تنها برای این بود كه بتواند دلخوشی خودش را تنظیم كند،  تا بداند كه این مهمانِ عزیز تا كی خانه ی آنهاست ، و بداند كه چقدر می تواند كیف كند ...

         و این آغاز لذتی بود که در تمام مدت حضور میهمان

                حتی تا زمان بدرقه اش ادامه داشت

                    گرچه با رفتن او دلتنگ میشد

                                          25 ساله که شد اما

   دم در خانه قلبش می ایستاد و از تک تک مهمانان باز همین سوال را میپرسید:

                                                    کی میری؟

       ولی اینبار نه تنها از حضور هیچ مهمانی لذت نمی برد

       بلکه اکثر آنها را حتی راه هم نمی داد !

         آموخته بودندش فقط باید مالک آنها باشد ! ! !

                                           تا همیشه ! ! !

       دریغا از روزهایی كه رفت، افسوس از ما كه دیگر نه كودكیم و  نه می توانیم سادگیِ كودكانه را با خود حمل كنیم ...

                                                        و ...

            شگفتا از این روزگاری كه صفای كودكانه ی ما را به سُخره می گیرد .

                              كاش برگردیم و دیگر بر نگردیم ...

خیلی عجیب نیست که مجبور باشی همه راه را تنها بروی... حداقل برای یک

بازی زمانی !... باور کن برایم عجیب نیست ! اما ادم است دیگر... یک وقت هایی ٬‌دلش میخواهد که یکی باشد ... یک دوست... یا... دلت میخواهد یک نفر باشد تا کمی بایستی ٬‌و تکیه دهی به شانه ای ٬‌کلامی ٬ حرفی یا نگاهی.... سخت است که نزدیکترین ادم هایی که می شناسی ٬‌دورترین ادم ها باشند . همیشه نمی شود زد به بی خیالی و گفت : تنها امده ام ٬ تنها می روم... یک وقت هایی ٬ شاید حتی برای ساعتی یا دقیقه ای ٬‌کم میاوری ! ... دل وامانده ات یک نفر را می خواهد

این روزها ٬‌هرچه بیشتر در این راه ٬ تنها می روم ٬ بیشتر می فهمم چقدر از ان نزدیکترین ادم ها ٬ دورم

 

یک وقت هایی خوب نیست پشتت خالی باشد . خوب نیست کسی حرفت را نفهمد . خوب نیست برای چیزی که نمی دانند چیست ٬‌متهم ت کنند . خوب نیست ادم ها وقتی چیزی نمی دانند ٬‌قضاوت کنند .... خوب نیست ادم ها برای نبودن شان ٬‌برای جای خالی شان ٬‌بهانه بیاورند . یک وقت هایی اصلا خوب نیست

ادم یکه و تنها باشد ٬ پشتش خالی باش     این روزها سعی می کنم ٬ کارهایم را سر و سامان دهم... غیر از روحیه ام ٬  که روی پا نگه   ش داشته ام ٬‌هیچ چیز دیگری به سامان نرسیده است ... همین.

 

 

یکشنبه بیست و یکم فروردین 1390 | 22:46 | یزدان | |

بد جوری یخ زدم،خوابم نمی بره

رنگم پریده وپلکم نمی پره

از روز رفتنش درگیر غم شدم

پشتم خمیده وبیزارم از خودم

کوه غرور من افتاده زیر پاش

یک عمر میگه حیف یک عمر میگه کاش

از روز رفتنش خوابم نمی بره

تقدیر شوم من از مرگ بدتره

صبرم سر اومد درگیر هق هقم

حالا برای او من آینه دقم

من دل سپردمواون دل شکست ورفت

رو التماس من چشماشو بست ورفت

تقدیم به آنکه تا نا کجا آبد دلم را محسور نگاه خود کرد.

اما افسوس....................


دوشنبه بیست و سوم اسفند 1389 | 13:42 | یزدان | |

این روزها به دست چه کسی میسپاریم

تنها سفرنمایی و تنها گذاریم

ای ساز سازگار به سوز دلم بساز

سر بر کشیده چرخ به ناسازگاریم

گر چار فصل زندگی من خزان شود

با یاد وخاطرات تو دائم بهاریم

آهسته شانه زن سر گیسوی خود که من

در موی آبشاری تو برق جاریم

تا آن که روی ماه توبینم چو ماه نو

هر روز وشب به عشق تو در روزه داریم

افسوس خار چین شده گلچین وگل فروش

این است حکمت غم واندوه خواریم

دلتنگ گشته است دل من ،دل قفس

باز آی ای قناری ناز فراریم

پا پی نگشت همره پاهای خسته ام

دستی نشد دراز دهد دست یاریم

از یاد خود مبر مرا که ز خاطرنبرده ام

بر گونه ات نوشته لبم یادگاریم

یکشنبه پنجم دی 1389 | 14:10 | یزدان | |

چون کسی که  در سراب رفته باشد

                           پشیمانم

من مرگ یک تولد را تمنا میکنم

با خود سوء نیتی ندارم

اما...

روحم زخمی عمیق دارد....ودلم خوش نیست

_____________________________________________________________________________

شبی غمگین شبی بارونی وسرد

مرا در غربت فردا رها کرد

دلم در حسرت دیداراو ماند

مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

به من گفت تنهایی وغربت است

ببین با غربتش با ما چه ها کرد

تمام هستی ام بودو ندانست

که در قلبم چه آشوبی به پا کرد

و او هرگز شکستم را نفهمید

اگر چه تا ته دنیاصدا کرد

شنبه بیست و نهم آبان 1389 | 22:18 | یزدان | |

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پریشان حال و خسته بی تو تنها

نشسته این دل رنجورو خسته

میون غربت دل گیر این شهر

امیدش رو به دیدار تو بسته

دلم رو دادم ای تنهاترین عشق

به دستای قشنگت یادگاری

همیشه آخرین امیدم این بود

که اون رو گوشه طاقچه نذاری

ولی تو حرمت عشق وشکستی

چه جور حاضر شدی تنهام بذاری

نگفتی این من مجنون و تنها

دلی دادم به دستت روزگاری

حالا اینجا من وتصویریی از تو

توی زندونی از بغض و ترانه

وچشم وسینه ای بی تاب بی تاب

که می گیره تو رو هر دم بهانه

نگاهم خسته اما تشنه تو

خیالم پر شده از خاطراتت

تو اوج این خیالات غم انگیز

دلی خسته نشسته چشم به راهت

 

یکشنبه نهم آبان 1389 | 23:21 | یزدان | |

توبه می کنم که دیگه از تو چیزی ننویسم

می چکه باز روی دفتر،اشک درد خودنویسم

نمیشه،بی تو نمیشه،حتی یک ثانیه بودن

بی تو باید تا ته خط مرثیه از تو سرودن

بی تو بغض گریه هارو میشه تو آینه خوندش

میشه دفترای شعروبی حضور تو سوزندش

با تو هیچ حرفی ندارم،آی توی که توی قابی

این همه از تو نوشتم نیومد از تو جوابی

خنده تلخ تو عکست نمیذاره که بمیری

اون میخواد تا ته دنیا همه هستیمو بگیری

یا برو واسه همیشه از قاب رو دیوار

یا بیا از روی دوشم این همه غصه رو بردار

توبه می کنم که دیگه جز تو چیزی ننویسم

میگه برگرد با تمنا ،اشک درد شعر خیسم

چهارشنبه بیست و یکم مهر 1389 | 11:55 | یزدان | |